
با تشکر از مهندس جمشید افتخاری
علیشیخ مردان و زنان سخت کوشی داشت و عموما هم خوب و با احترام بودند ولی مردان و زنان بزرگی هم داشت که برای اداره روستا برنامه و استراتزی داشتند ، اتاق جلسات و شورا به نام ائشیک اتاق داشتند و همه هم حق شرکت و رفت و آمد در آنجا را داشتند ، شیر زنانی چون طرلان خانم و مردان بزرگی چون اکبر پاشاخان که راه علیشیخی هارا به تهران باز کردند وبعد فرزندان غلامعلی خان ، کربلایی کاظم ، اسماعیل آقا ، رجب آقا ، عزیزخان و ... به لطف آنها حالا یک علیشیخ دیگر در تهران داریم.
من از مرحوم کامل خان شنیده ام که مهندس عباس خان سرهنگی علیشیخ را بسیار دوست داشت و طرح های زیادی برای آنجا داشت که عجل مجالش نداد و در جوانی و ناکام از دنیا رفت ، خدایش بیامرزد .
اما از تحصیل کرده های و فرنگ رفته های دیگرمان و حتی سایرین هیچکس به اندازه دکتر قاسم افتخاری به علیشیخ خدمت نکرده است ، آنهم بی ادعا ، بی چشمداشت و اکثر مواقع فقط از جیب خودش ، از سرچشمه آغ چای که از کوه های نزدیک مرزترکیه سر چشمه گرفته و سپس با ایری چای که از سمت حاجی بیک شروع شده و با آغچای یکی میشود و تا جایی که به ارس می ریزد پلی بر روی آغ چای در منطقه مانبوده است ( منظور پل مدرن و بتونی ) که در مقابل سیل خروشان آغ چای هنگام بارندگی و همچنین طفیان آغ چای در اواسط بهار و ناشی از آب شدن برف ها مقاومت کند وجود نداشت ( میان پرانتز بگویم تا روستای قوریل که پایین تر از آجای است پلی نبوده و اخیرا سدی در قوریل زده و شاید پلی هم ساخته باشند ، منظور من تا سال 1355 است ) که البته با تلاش های بی وقفه قاسم خان ساخته شد ، برای آب آشامیدنی چقدر تلاش کرد و ما جزئ آخرین روستا هایی بودیم که به آب لوله کشی رسیدیم ، با لوله های پولیکایی که بیشترش را خود قاسم خان خریده بود ، یادم هست یک بار از جهاد آمدند و گفتند علیشیخ جایی برای کشیدن آب ندارد و داشتند میرفتند که آقای دکتر افتخاری تشریف آوردند و جای جای لوله ها و منبع را به آنها نشان دادند و آنها مجبور شدند همکاری نمایند . سالیان سال با کمک سایرین برای آسفالت کردن جاده خوی به زورآباد تلاش کرد ، سپس برای آسفالت کردن جاده زورآباد (زرآباد فعلی ) به علیشیخ، کوشش های زیادی انجام داد ، البته از حق نگذریم تلاش های آقای سیف اله حسین نژاد هم در این مورد بی تاثیر نبوده است. هر کاری که برای عمران و آبادانی علیشیخ لازم بود فرو گذارنکرد ، زمانی که ساختمان را می ساخت روزانه از ده تا 20 نفر آنجا کار می کردند . زبان بنده از گفتن و قلمم از نوشتن خدمات دکتر قاسم افتخاری برای علیشیخ عاجز و ناتوان است . جالب است بعضی از دوستان نظرات جالبی داشتن ، مثلا من هر وقت در مورد خدمات دکتر افتخاری به علیشیخ می نوشتم ( در وبلاگ علیشیخ ) ایشان همواره با نام دیگری ( که البته من میدانم کیست ) می نوشت ، آقا چرا می نویسی شاید قاسم خان راضی به اینکار نیست و شاید ده بار در طول سال ها این جمله را تکرار کرد ، تا اینکه من جریان را به دکتر افتخاری گفتم و ایشان فرمودند ، حتما بنویس تا نسل جوان و آینده بدانند و حتی قسمت هایی از خدماتش در گروه های دیگری هم با اذن خودش نوشته شد البته قاسم خان هر گز خودش در مورد کارهایش در علیشیخ یک کلمه حرف نزده است . همه اینها را نوشتم تا برسم به عکسی که مهندس جمشید افتخاری که توسط مادرش گرفته شده را رو کرده و من اسم آن را می گذارم یک پسر نو جوان و علیشیخ و روحش برای هزارمین بار شاد که لوز خانم این عکس را گرفت تا من بهانه ای برای نوشتن در مورد علیشیخ داشته باشم ، شاید آن مرحومه می دانست این نوجوان هم بطریقی دیگربه زادگاهش خدمت خواهد کرد و از نوع خدمتی که تا 35 سال بعد از آن هم مرسوم نبوده است . این عکس در دامنه کوه کوشیک ، پشت حیاط قدیمی نصرت اله خان و یداله خان و شمال خانه عزت اله خان و پشت آن تایا های علف هم دالی زمی است ، گرفته شده است .
شاید لوز خانم کارمونا در ذهنش بود ، این پسر نوجوان هم بزرگ خواهدشد ، به مدرسه و دانشگاه خواهد رفت ، به تهران خواهد آمد ، صاحب کار و زن و بچه خواهدشد و احتمالا یک خدمت کوچک فرهنگی هم به علیشیخ خواهد کرد ، کاری که هیچ سابقه ای نداشته است .
فردوسی جایی می گوید
بنا های آباد گردد خراب
زباران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
در دوره راهنمایی بودم که با اشعار حیدر بابای شهریار آشنا شدم ، البته نه از روی کتاب ، ازمجلات، روزنامه و رادیو های محلی ، همان موقع تصمیم گرفتم اگر بزرگتر شدم و شاغل شدم یک همچون اشعاری برای علیشیخ بنویسم ، تهران که بودیم ، کار ، مستاجری ، بچه ها ، مدرسه و شاغل بودن عیال محترمه مجال اینکار را نداد ، تا اینکه به لطف خدا صاحب خانه شدیم و بچه ها هم بزرگ شدند و من فرصتی پیدا کردم که کارم را عملی کنم . باز هم کتاب حیدر بابا را نداشتم ولی 5 بیت 5 تایی از آن را حفظ بودم و در نهایت با نام و یاد خدا و آی عالیشیخ داغیندا داش اولایدیم شروع و ادامه دادم ، برای هر شعر شماره ای گذاشته و در آخر هر فصل توضیحات هر شماره را به فارسی نوشتم و به یاری خدا اواخر سال 1385 با کمک مالی مهناز خانم امیر راشد و مساعدت آقا جاوید ( که مجوز گرفت ) جاپ و رایگان پخش شد ، چون خواندن ترکی برای خیلی عزیزان مشکل بود به کمک مهندس بهنام شیرسوار یک cd تهیه کردیم ، من اشعار را می خواندم و بهنام آهنگی روی شعر گذاشته بود و اسم هرکس گفته می شد ، عکسش در مانیتور ظاهر می گشت ، من از خیلی انسان ها در اشعارم نام برده بودم که آن موقع 350 نفر آنها فوت شده بودند و اوایل کار بویژه خانم ها وقتی cd را می دیدند گریه می کردند ، البته قبل از اینکه چاپ کنم برای تایید به آقای دکتر افتخاری و استاد مودب دادم تا مطالعه نمایند که هردو تایید کردند .
بعد از آن بمدت هفت سال در مورد تاریخ علیشیخ و شجره نامه ها تحقیق کردم و علاوه بر بزرگانی که آن موقع در قید حیات بودند سوال کردم ، یک منبع شفاهی و دو منبع کتبی مهم داشتم ، منبع شفاهی مرحومه مادرم بود که خیلی چیز ها را به من گفته بود و اما منبع کتبی یکی از گفته های سارا خانم بود که دست شمسی خانم قرار داشت و دیگری مرحومه خانم سلطانی گفته بود و دست حاج عباس بدرخانی بود که در واقع اینها نسل های اولیه شرولی ها بود . بقیه را هم هر وقت ده میرفتم ، از هر خانواده ای می پرسیدم و یا از طریق تلفن و ایمیل دریافت میکردم ، در نهایت با مجوزی که باز هم آقا جاوید گرفت ، این کتاب هم سال 92 و با هزینه خودم چاپ و توزیع شد .
علاوه بر همه اینها تا الان ( بهمن ماه1400 ) سیزده سال در وبلاگ علیشیخ درباره تمام مسائل ، آداب و رسو م ، آدم ها و ... نوشته ام و تا زنده ام انشائ اله خواهم نوشت .
بدینوسیله که مردم منطقه علیشیخ را با غارش و مردمان تحصیاکرده و خانهایش می شناختند و نه بیشتر
علیشیخ نه تنها در ابران بلکه در جهان شناخته شد ، من در نظر سنجی هایم از خیلی جا های دنیا پیام دریافت میدارم که درباره علیشیخ می پرسند و تعریف و تمجید می کنند . وبلاگ علیشیخ یک دایرهالمعارف کامل برای علیشیخ و آیندگان است .
کتاب سوم به نام داستان های عامیانه و عاشقانه نام دارد که علاوه بر داستان های تاریخی علیشیخ یک سری داستان های ترکی را به فارسی نوشته ام و در سال 96 چاپ شده است .
خدا کمک کرد و ما جزئی از وظیفه فرهنگی مان را در مورد علیشیخ انجام دادیم . آنچه که آموخته ام مدیون همه مردمان علیشیخ از کوچک و بزرگ بویژه همه معلمان و اساتیدم ، بویژه آقای مودب ، چنگیزخان شیرسوار ، آقای یحیی کاظمی هستم ، الگویم در زندگی دائی عزیزم دکتر قاسم افتخاری است که متاسفانه هنوز ناخن انگشت کوچک ایشان هم نشده ام . ضمنا در نوشتن الفبای ترکی و هماهنگی صدا ها و اصوات از محضر اساتیدی چون علمشاه و حاج عباس بدرخانی و راهنمایی های آقای هدایت شیرسوار استفاده کردم که از همه شان تشکر می کنم .
و این چنین علیشیخ عالمگیرشد.
در خاتمه از همه عزیزان می خواهم اگر از نوشته های من در وبلاگ علیشیخ خوشتان نمی آید به نام مختلف و جعلی فحش و ناسزا ننویسید ، مال یک دیاریم و از یک جا آمده ایم و از فردای خود هم خبر نداریم ، اگر همدردی نمی کنیم دردی به درد دیگران اضافه نکنیم .
می رسد روزی که بی هم می شويم
يک به يک از جمع هم کم ميشويم
مي رسد روزی که ما در خاطرات
موجب خنديدن و غم می شويم
گاه گاهي يادِ ما کن عزيز
می رسد روزی که بی هم می شويم!
...........
"قدر لحظات باهم بودن را بدانیم ،
شاید فردا دیر شده باشد !
و چه غم انگیز است آن"فردا" !

یادی صرصر ائله اسدی زمیمه
نه سونبولوم قالدی نه دانه م ایندی
درد آنلاماز ، بی وفا یار یولوندا
آدیم رسوای اولدو نه دانام ایندی
*
پروانه تک منده یاندیم آ ، یاغدا
یار گلدی اوزومه ، اولدو آی عاقدا
درده دوشدوم کؤمگه بو ایاقدا
نه نادانیم گلر نه دانام ایندی
*
خسته قاسم یار قاپیسی بو دردی
اورگیمین آچان گولون بو دردی
غمخوار اولوب چکمک اوچون بو دردی
نه آتام وار منیم نه آنام ایندی