در سال 1336 که من هنوز نبودم در دانشگاه تبریز یک مراسم برزگداشتی برای مولانا گرفته می شود به استاد شهریار هم می گویند فردا مراسم هست شما هم لطف کنید و بیایید یک شعری بخوانید ، استاد ناراحت می شوند و می گویند این جور مسائل را زودتر ( حتی یک ماه قبل خبر می دهند من تا فردا چیکار کنم ) می فرمایند آمدم یک وضویی گرفتم و یک نمازی خواندم و گفتم خدایا بخاطر شمش یک شعری به من بده ، می گوید آن شب آنقدر شعر بارید که من 120 بیت آن را جمع کردم که چند بیت آن را محضر مبارک شما عزیزان می نویسم :
شهر تبریز است و کوی دلبران * ساربانا بار بگشا ز اشتران
شهر تبریز است و مشکین مرزوبوم * مهد شمس و کعبه مُلای روم
کاروانا خوش فرود آی و درآی * ای به تار قلب ما بسته درآی
شهر ما امشب چراغان می کند * آفتاب چرخ مهمان می کند
شب کجا و میهمان آفتاب * این به بیداریست یا رب یا به خواب
شهر ما از شور لبریز آمده ست * وه که مولانا به تبریز آمده است
امشب آن دلبر میان شمس ماست * آنچه بخت و دولت است از بهر ماست
آنکه آنجا میزبان شمس ماست * یک شب اینجا میهمان شمس ماست
اینک از در می رسد سلطان عشق * مرحبا ای حسن بی پایان عشق
پا به چشم من نه ای جان عزیز* جان به قربان تو مهمان عزیز
در دل ویران ما گنجی بیا * گر چه در عالم نمی گنجی بیا
تو بیا ای ماه مهر آیین ما * ای تو مولانا جلال الدین ما