اولا لازم میدانم عید نیمه شعبان را به همه مسلمانان جهان ، علی الخصوص ایران و بویژه اهالی محترم و شریف علیشیخ تبریک بگویم .
در اکثر روستا های ایران ( مثلا 50 سال پیش ) و خیلی روستا ها شاید الان هم تنها مرد خانه نان آور خانه بود و زنان به بچه داری ، تهیه نان و غذا و ... می پرداختند و خدای ناکرده اگر تنها مرد خانه ای در جوانی فوت می کرد ، بدون تردید مشکلات غیر قابل وصفی دامان خانواده را میگرفت و بویژه اگر بچه ها کوچکتر و یا دختر بودند و ادامه زندگی خیلی سخت می شد . حالا من به چند موردی که یادم هست اشاره می کنم .
1 - مرحومه خانم شوکت نجفی مادر آقای عباس باقری که شوهرش مرحوم احمد علی باقری وقتی در گذشت شاید بزرگترین پسرش 12 سال داشت و فکر کنم 5 یا 6 تا بچه هم داشت که همه از آقا باقر کوچکتر بودند .
این شیر زن بسیار هم حوان بود و می توانست ازدواج کند و برود و یا بچه ها را زیر دست ناپدری بزرگ نماید ، ولی این خانم در برابر کوهی از مشکلات ماند و همه بچه های خود را بزرگ و تربیت کرد و الحمدالله همه شان الان زندگی بسیار خوبی دارند و همه را هم مدیون شوکت خانم نجفی بوده و همه مودب هستند .
خدا ایشان را بیامرزد .
2 - مرحومه تاجی خانم مختاری : همسر ایشان مرحوم عباس آقا کاظمی هم وقتی فوت نمودند شاید آقا یحیی بزرگترین پسرش سیکل اول بود ، بقیه دختر بودند و حسن آقا هم خیلی کوچک بود ، این شیر زن هم نشست ، بچه های خودرا با هزاران مشکلات آن موقع بزرگ کرد ، همه بچه ها را تربیت کرد طوری که در علیشیخ و سایر دیار ادب پسرانش و انسانیت آنها بدون کوچکترین اغراقی و یا جانبداری فامیلی زبان زد خاص و عام می باشد . و از نظر حیا هم دخترانش نمونه هستند
خداوند ایشان را هم غریق رحمت نماید.
عباس آقای کاظمی یک باغ آلبالوی بزرگی داشت و چند تا درخت سیب و ... البنه در حیاط پشتی شان ، آبیاری درختان طبق معمول از طریق آب ( دنبکی دره سی ) انجام می گرفت ، آب هم طبق معمول نوبتی بود و با توجه به اینکه حرکت این آب همواره با شن و ماسه همراه بود ( البته الان ذرست کرده اند ) و همین امر سبب می شد در خیلی جا ها آب از مسیر اصلی جوی خارج شده و به مقصد نرسد لذا آن موقع همواره باید یک نفر در مسیر جوی آب جرکت میکرد و خرابی ها را درست میکرد و دیگری به آبیاری ادامه می داد .
البته بزرگتر ها همه بهتر از من میدانند .
آقا یحیی که آن موقع تحصیل میکرد ( تهران - ارومیه ) و حسن هم سه چهار سال بیشتر نداشت ، پدر های ما باهم نسبت نزدیک فامیلی دارند ، من هم آن زمان ده بودم ، لذا مرحومه تاجی خانم که ما به ایشان تاجی باجی می گفتیم ( از زبان مرحومه مادرم ) موقع نوبت آبیاری خانه ما می آمد و از پدرم اجازه مرا میگرفت و مرا می برد آبیاری باغشان کمک کنم و چند سالی این اتفاق افتاد و حتی دوره راهنمایی هم که تابستان ده می آمدم در آبیاری و چیدن آلبالو ها کمک می کردم ( همینطور ناگفته نماند همسن سال های من همه آرزوی چیدن آلبالو ها را داشتند ولی خوب بخت با من یار بود ) هم می چیدم و هم می خوردم و شب هم موقع آمدن تاجی باجی یک دستمال به خانواده ما هدیه می داد ( پای وئرردی )
عروسی حسین آقا و نرگس خانم بعد از فوت عباس آقا صورت گرفت ، آن زمان وقتی می خواستند عروس را از در خانه خارج نمایند یکی جلو در را میگرفت و در واقع انعام می خواست ، مرحومه تاجی باجی قبلا به من گفته بود تو جلو در اصلی خانه را بگیر به تو انعام می دهند ، مرحوم باقرخان سلطان زاده که هیکل و ابهتی هم داشت ، دست عروس را گرفته بود و می خواست از خانه خارج نماید که من دو دستم را جلو درنهادم ، خدایش بیامرزد لبخند زنان دست در جیب کرد و یک ده تومانی تازه ( که آن موقع پول زیادی بود ) به من داد . روح همه رفتگان شاد و یادشان گرامی باد.
3 - شما مه خانم علی نژاد ( خودش دختر عموی مادرم هست و مادرش دختر خاله پدرم ) ، هر چند که مرحوم یداله خان دیرتر از دو مورد قبلی در گذشت
ولی شمامه خانم هم که خداوند حفظش کند ، برای سر و سامان دادن به فرزندانش همانند یک مرد عمل کرد و الان هم همین کار را ادامه می دهد و فرزندان خوبی هم تربیت کرد که امیدوارم همواره سالم باشد .
اگر موارد دیگری هم هست که من فراموش کرده ام لطفا یاد آوری نمایید.