ضمن تقدیر و تشکر بی پایان از پسر دائی عزیزم مهندس جمشید افتخاری بخاطر ارسال عکس های نایاب و بی نظیر آن زمان که مادرش گرفته بود ، باید بگویم لوز خانم اهل کلمبیا بود و در امریکا با آقای دکتر افتخاری آشنا و ازدواج کرده بودند و جمشید هم در آمریکا متولد شده است .
حالا ایشان از آنجا با دکتر افتخاری به آیران آمده و در دانشگاه تهران استخدام شده است ، از آن دنیای مهد تمدن به تهران آمده که هیج و حالا باید هشتصد کیلومتر از تهران بیاید و با ماشین جیپ به علیشیخ برود ، ( یادم هست وقتی که تازه خبر رسید دائی با یک زن خارجی ازدواج کرده است ( مادرم اختر خانم به ترکی می گفت قاسیم بیزیم یئدی آرخادان دونمیزی هاممیسینی یوللادی جهنمه ) . البته نه راه درست و حسابی است و نه راننده هاگواهینامه دارند ، اسم دوه اوچان و گدیک لرزه بر اندام اهالی منطقه می انداخت تا چه رسد به لوز خانم ، ما همیشه دوه اوچان را با صلوات رد میکردیم ، برای جیپی که 4 نفر ظرفیت داشت بیش از ده نفر سوار میکردند ، جاده یا سنگلاخ بود و یا باتلاق ، حتی بین علیشیخ و زورآباد هم در زمان بارندگی ماشین ها در گل می ماندند و گاو میش ها را می آوردند تا جیپ را از باتلاق در بیاورد . راه ها در زمستان دو الی سه ماه و گاهی تا عید بسته می شد و رفت و آمدی وجود نداشت ، گاهی مردان با تجهیزات آن روزی ( جوراب پشمی و کلاه پشمی و ... ) پیاده تا خوی می رفتند و رفت و آمدشان چند روزی طول می کشید و حتی بعضی ها جان خود را از دست می دادند .
در اینجا لازم میدانم یادی کنم از آقای محمد بهرامی ( ممد پنچر ) که با کامیونش می آمد و راه را باز می کرد
من که یک پسر بچه بودم ، می گفتم لوز خانم هم مثل سایر آدم هاست ، چگونه غذا می خورد و چگونه حرف می زند و ...
در اکثر زمین های علیشیخ ، قسمت هایی از زمین کرمه ( فضولات حیوانی فشرده شده ) ، قسمت هایی قالاخ ، روی دیوار ها یاپبا ( تپاله ) و بیشتر پشت بام ها تایا ( علف های باقیمانده از زمستان ) بود ،
خانم لوز را دیدیم ، یک انسان به تمام معنی ، بدون ادعا و بسیار افتاده و با همه صمیمی ، همه را انسان می دانست ، احترام می گذاشت و بین اهالی هیچ تفاوتی نمی گذاشت .
برخلاف تصور من و شاید خیلی ها ده را بسیار پسندید و دوربینی داشت که شاید آن موقع بسیار پیشرفته و هر جا می رفت و هر چیز جالبی می دید عکس می گرفت .
از تندیر یاندیرماق ، کونده سالماق ، چورک یاپباق ، گاو، گوسفند ، گاومیش ، گهره سورمک ، آرابا ، داوار ساغماق ، اینک ساغماق ، برگوم ( قاطی کردن بره و بزغاله ها با میش ها و بز ها برای شیر خوردن بجه ها ) و از مراسم ها مثل یاللی و ...
لوز خانم آدم بسیار افتاده ، خونگرم ، فهیم و میهمان نواز بود . هرگز دروغ نمی گفت ، نیم ساعت هم اگر از اداره بیرون می خواست برود به مسئولش می گفت و بعد انقلاب هم حجاب را در اداره و بیرون کاملا رعایت می کرد و میگفت به قانون باید احترام گذاشت .
همان افتادگی و بی ادعایی را که در جناب دکتر افتخاری می بینید .
یک بار من و دختر خاله ام راضیه خانم پیر چورسی تهران بودیم در همان ایام جوانی ، و همراه دائی بزرگوار ( دکتر افتخاری ) قرار بود با اتوبوس به خوی و بعد علیشیخ بیاییم ، در لحظه خداحافظی این خانم بی همتا ما را تک تک به اتاقی برد و یک چیزی که در مشتش بود بر جیب هایمان نهاد و گفت هیس ، یعنی حرف نزنید و ما آمدیم توی راه دست به جیبمان کردیم و دیدیم مقداری پول که آن موقع پول زیادی هم بود در جیب ما گذاشته است و من این را اولین بار در حالی که واقعا اشک از چشمانم جاری است در اینجا می نویسم . او فرشته ای در لباس انسان بود .
اینجاست که سعدی می فرماید :
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت
سر انجام این انسان بلند همت و الگوی راستگویی ، همسری مهربان ، مادری دلسوز و فامیل بی نظیر در تاریخ بیستم مهرماه 1375 در اثر بیماری در بیمارستان دکتر شریعتی تهران درگذشت ، من تا آن موقع گریه دکتر افتخاری را با صدای بلند نشنیده بودم و لحظاتی با پسرش جمشید هق هق کنان گریه کردند و صدای گریه همه را هم در آوردند ، روز بعد مراسمی در کلیسای ( فکر کنم مال ایتالیایی هاست ) در خیابان نوفل لوشاتو برگزارکردند که اکثریت اقوام حضور داشتند ، و در نهایت در قبرستان کاتولیک فرانسوی در محله دولاب تهران به خاک سپرده شد .
خداوند ایشان را رحمت کند و بدون تردید ایشان در بهشت برین هستند .
همچنین من یادم هست و این افتخار را داشتم که در مراسمی که برای ایشان در مسجدالنبی تهران در خیابان کارگر شمالی برگزارشده بود ، مطلب و شعر بخوانم .البته اینها قطره ای از دریا از حسنات ایشان هستند . ودر جلسه آینده اگر عمری بود در مورد عکسی که از من و علیشیخ انداخته ، بیشتر خواهم نوشت.