یادی از سال های دور علیشیخ (1)
زمانی که ما در علیشیخ درس می خواندیم ، زمستان ها هوا بسیار سرد می شد آنقدر برف می آمد که روزی چند بار مردم پشت بام ها را پارو می کردند ، شب ها مردان و زنان سالمند که به هوا نگاه می کردند ، می گفتند ، امشب ( هاوا ایازدی ) یعنی فردا روز بسیار سردی خواهد بود فردای آن روز بویژه اول صبح که می خواستیم مدرسه برویم برف ها زیر پای ما جیر جیر می کردند .
گاهی وقت ها راه مدرسه بسته می شد و مردان روستا جمع می شدند و برف ها را کنار می زدند و ما از داخل کانال رد می شدیم و به مدرسه می رفتیم گاهی دیواره این کانال ها که همان برف بود به بیش از یک متر می رسید و ما در داخل کانال دیده نمی شدیم البته وضع کفشهایمان هم خوب نبود و تامدرسه جند بار به زمین می خوردیم ، بعد ها برایمان چکمه هایی از جنس لاسنیک خریدند که زیر آن ها آج داشت و کمتر سر می خوردیم . یادم می آید هوا آنقدر سرد بود که روی آغچای کاملا یخ می بست بطوری که احشام و ماشین ها از روی یخ رد می شدند ، شاید ارتفاع یخ به بیش از یک متر می رسید . تنها آب شرب اها لی و حیوانات که در طویله ها می ماندند آب همین آغچای بود که آن هم یخ بسته بود . مردان روستا با کلنک مقداری از یخ را کنده بودند و چند تا پله درست کرده بودند و به کمک طنابی که به یک سطل وصل بود آب را بیرون می کشدند تا خانم ها بتوانند ظرف هایشان را بشورند و احشام بتوانند آب بخورند ، در آن زمان سرسره بازی هم عالمی داشت . هدفم از این نوشته داستانی است که می خواهم بگویم .
زمستان ها بعد از شام مردم ده به خانه های همدیگر می رفتند و تا پاسی از شب صحبت می کردند و مرتب چای می خوردند ، مادر بزرگ ها برای بچه ها داستان می گفتند و آجیل ما هم تخمه آفتابگردان بود . یادش بخیر
مرحوم بایرامعلی نبی زاده ( عموی الله وردی ، وکیل مملکت)به خانه ما می آمد ( مسیر رفت و آمدش هم پشت بام هابود چون اکثر بام ها هم ارتفاع بوذه و بهم چسبیده بودند . خانه آن ها از جلو خانه آقا جبرئیل که بگذری آخرین خانه بود و به بن بست می رسید و بعد از آنکه آنها به خوی مهاجرت کردند مرحوم مهدیقلی نوری آنجا را خرید و ضمیمه خانه خودش کرد .
در یکی از سال ها که زمستان بسیار سختی داشتیم ، مرحوم بایرامعلی هر وفت که می خواست برود خانه شان اول به مشهدی حسین ما ( برادرم ) که جوان برومندی بود میگفت باید مرا به خانمان برسانی .و این دونفر از نردبان خانه مشهدی شکور فیلتن که چسیبده به خانه مرحوم صادق خان بود بالا می رفتند و از پشت بام ها می گذشتند تا به خانه آن ها برسند .
در اینجا لازم است اشاره کنم حاجیه صدیقه خانم که به تازگی وفات یافته( همسر مرحوم آقای محمد شریفی ) که تازه عروس علیشیخی ها بود و در کانال باز شده یخ ظرف می شست قابلمه ای از دستش افتاد و به زیر یخ های رود خانه رفت ، یادم می آید همانسال اواسط بهار که برف ها آب شده بود ، مرحوم مشهدی کریم ( کریم آقا ) از چند کیلومتر پایین تر رودخانه ، قابلمه را پیدا کرده بود و با خودش می آورد ، من این صخنه را با چشمان خود دیدم .
مرحوم بایرامعلی در روی یکی از پشت بام ها می ایستاد ، دستش را کنار گوشش می برد و با صدای بسیار بلند این جمله را می گفت ( هر کیم بو قیشی قوتار سا و یازا چیخسا اونا اولوم یوخدی ) یعنی هر کس این زمستان بسیارسرد را بگذراند و به بهار برسد دیگر نخواهد مرد . خدا ایشان و همه پدران و مادران علیشخی از دست رفته را بیامرزد .
با توجه به شرایطی که در سال 1394 برای علیشیخی ها رقم خورده من هم داد می زنم هرعلیشیخی که سال 94 را پاس کند ( بسلامت بگذراند ) 120 سال عمر خواهد کرد.
عاشیق ناچار آغلاما پیس گون کئچر آغلاما
فـلک باغـلی قاپـینـی بـیرگون آچـار آغلاما