جامال یازیر چئیللنی
قار تاپ دوزت گوللنی
عالیشیخلی هاردا اولسا
دانیشاندا بیللنی
در زمان های قدیم ، بویژه وقتی ما ها در ده به مدرسه می رفتیم و حتی قبل از آن ، زمستان های علیشیخ بسیار سرد می شد ، برف بسیار می بارید و مردان و جوانان بعضی وقت ها پشت بام ها را روزی جند بار پارو میکردند تا بر اثر سنگینی برف خانه ها آسیب نبیند و یا خدای ناکرده فرو نریزد . راه های عبوری ( کوچه ها ) را هم برای عبور زنان و کودکان پارو میکردند . روزی که برف می آمد ، شب هنگام بزرگان می گفتند امشب ( آیاز یا آیاز ) خواهد بود ، یعنی اینکه امشب و فردا هوا بسیار سرد خواهد بود و همانطور هم می شد و صبح که می خواستیم بیرون برویم برف ها زیر پاهایمان صدای ویژه ای ( جئر جئر ) میکردند ، بعضی وقت ها برف آنقدر زیا می آمد که مردان با پارو و بیل و ... یک را باریکی باز میکردند و دو طرف راه باریک کوچه ها ارتفاعش به بیش از یک متر می رسید و ما که از این راه ها به مدرسه می رفتیم در بین دیواره های برفی دیده نمی شدیم ، این حالت ها آنقدر جالب و خاطره انگیز است که واقعا با نوشته های من حق مطلب ادا نمی شود ولی بزرگتر و همدوره های من و چند سالی کوچکتر از من هم همه این ها را به یاد دارند و میدانم از یادآوری آن روز ها لذت می برند ، از مدرسه تا خانه و بر عکس بارها لیز خورده و روی برف و یخ ولو میشدیم ، وقتی به خانه میرسیدیم کنار بخاری گرم میشدیم ولی پاها را داخل تنور گرم کردن لذت دیگری داشت ، گاهی از سرمادستهایمان آنقدر یخ میزد که نمی توانستیم پنچ انگشت یک دستمان را بهم بچسبانیم ، بقیه را جوانتر ها از بزرگتر ها بپرسند چون قلم از وصف ناتوان است .
گاهی وقت ها از سرمای زیاد آغ چای یخ می بست و احشام و حتی ماشین ها از روی یخ رد می شدند .
دو ماه دی و بهمن همیشه اوج سرما و بارش برف و در نهایت یخبندان بود ، گاهی راه روستا ها به خوی دو الی سه ماه بسته می شد و بهمین دلیل مردم علیشیخ و روستا های اطراف آذوقه چند ماهه خودرا از اوایل پاییز تهیه میکردند و به آن زیمرریک می گفتند .
لذا رسم بر این بوده این دو ماه را به دو قسمت ، چهل روز ( بویوک چیئلله = جلله بزرگ ) و 20 روز ( کیچیک چیلله = چله کوچک ) تقسیم میکردند ، لازم به یاد آوری است در یکی از روز های چلله بزرگ همه یک آش ویژه و بسیار خوشمزه می پختند و آن را به جای صبحانه می خوردند و به آن ( سحر آشی ) می گفتند که واقعا یکی از خوشمزه ترین آش هایی است که من تو عمرم خورده ام و الان هم نمیدانم کسی بلد است آن را درست کند و یا نه ، بدون تردید اگر ده رفتید از ام البنین خاله بپرسید حتما یادش هست . روزی که آن آش را می پختند ( آن روز را خیدیر نبی ) می نامیدند و منظورشان ( خدر نبی یا خضر نبی ) پیامبر خدا بود.
اما چله کوچک گه بسیار هم سرد می شد را مردم برای اینکه زودتر تمام کنند برایش برنامه داشتند. هر روز به یک خانه میهمان می دادند ، همیشه روز اول میهمان خانه مرحوم عزت اله خان بود ولی میزبان همیشه زن خانه بود و اگر صبح هوا خوب می شد می گفتند مرحومه مرحمت خانم از مهمانش خوب پذیرائی کرده و اگر هوا بد می شد بدی هوارا به پذیرائی بد و نامهربانانه میزبان نسبت می دادند و می گفتند ( فیلانکسین ئوزو خوش دئییل ) .
آن موقع کل خانه جلال سلطان یکی حساب می شد الان ماشائ اله چند تا خانه شده اند ، لذا طوری بود که در اورتا محله تمام می شد . به ترتیب بعد مرحوم یداله خان ، مرحوم نصرت اله خان ، مرحوم جلال سلطان و ... مرحوم
عباسقلی بیک ، مرحوم عباس آقا کاظمی ، مرحوم عباسعلی خان و ... مرحوم اسداله حسین نژاد ، مرحوم حسین فرج زاده و...
مرحوم ستارخان ، مرحوم فتح اله قاسمی و ... مرحوم مشهدی کریم و ... مرحوم شیخ پیر چورسی و ..
و در بیستمین خانه تمام می شد . چنانگه گفتم خوب و بد بودن هوای آن روز را به زن میزبان نسبت می ذاذند و او را تشویق و یا بشوخی دست می انداختند .
و اسفند فرا می رسید ( بایرام آیی ) و هوا کم کم بهتر می شد ،
جامال دئدی سیزه عالیشیخ سوزو
بیزیم عالیشیخ دری کتدرین گوزو
سیزده یازین منلن سونرا ائللره
سینه سینه سوزلر دوشسون دیللره