داستانی واقعی از دوران دبستان استاد یحیی کاظمی و استادحسن سلطانزاده
راوی : استاد یحیی کاظمی
تمام کسانی که در دبستان علیشیخ درس خوانده اند و یا آن مدرسه را دیده اند می دانند ، درست در وسط منزل و حیاط مرحوم رضا آقا شیرسوار از غرب و مرحوم عباسقلی بیک سلطان زاده از شرق قرار دارد و الان هم با تغییراتی چند به همان شکل است ، مثلا دیوار بین مدرسه و آن خانه ها کوتاه بود ، بویژه از سمت حیاط مرحوم عباسقلی بیک خیلی کوتاه بود ( یادم هست وقتی بازی میکردیم ، اوایل با توپ های کوچک لاستیکی ( کچه دن توپ ) و بعد ها با توپ های پلاستیکی ، اما مصیبت زمانی شروع می شد که توپ می رفت داخل حیاط سلطان زاده ها ( دلیل آن هم این است که مرحومه شیرین خانم زن بسیار با سلیقه ای بود و در حیاط شان انواع سبزی ها را می کاشت ( داخل کرت به زبام محلی می گفتند که ردی ) ) اگر توپ داخل سبزی ها می افتاد از ترس مرحومه شیرین خانم اگر در حیاط بود ما جرات نمی کردیم بگوییم توپ ما را بدهید ، ضمن اینکه توپ را نمی داد بای زبان شیوا و بسیار شیرین خود انواع و اقسام فحش های سلیس و روان ترکی را نثار ما می کرد ، اما اگر توپ داخل حیاط ، جلو طویله گاومیش ها و یا جایی غیر از کرت ها می افتاد آنموقع ما التماس می کردیم و همه هم به ایشان شیرین عمه می گفتیم توپ را می انداخت داخل حیاط مدرسه ، اما فحش نمیداد ولی بسیار مهربانانه می گفت بردارید جهنم شوید ( گوتورو جهنم اولین ) این کلمه اش انگار برای ما قربانتان شوم بود. البته یک مدت مرحومه زنده یاد توران خانم همسر باقر خان هم در خانه آنها زندگی می کرد و خانم بسیار مهربانی بود اگر ایشان حیاط بودند و متوجه می شدند ، دور از چشم شیرین خانم سریع توپ را به ما می دادند ( خداوند هر دو را بیامرزد ) و بعضی وقت هم حسین آقا که متوجه جریان می شد چون مثل ما درد کشیده بود ، سریعا توپ را به ما میرساند ( خداوند ایشان را که از بزرگان علیشیخ است عزت و سلامتی دهد ) .
چون دنبال بهانه هستم از علیشیخ و بزرگان آنجا یاد کنم این ها را از خاطرات خودم برای جوانان نوشتم تا برسم به داستان اصلی استا دعزیزم آقای کاظمی ( راوی )
راوی فرمودند در دبستان علیشیخ درس می خواندیم و معلممان استاد ... بود که الحمد اله در قید حیات هستند ، مرحوم عباسقلی بیک چند راس گاومیش داشت و آنها را در طویله ای که ساخته بودند ، نگه می داشتند ، می فرمودند من و حسن رفته بودیم و داخل طویله ورق بازی میکردیم ( آن زمان دانش آموزان در ساعات غیر مدرسه نمی توانستند بیرون بیایند و اگر می آمدند و هر کسی آن ها را می دید سریع به معلم گزارش می کرد ، مهم نبود شاگرد اول بودی یا شاگرد آخر صبح روز بعد کتک مفصلی می خوردی از معلم ، البته والدین هم جداگانه تنبیه می کردند ) . راوی می فرمود گویا یکی به معلم گزارش داده بود که ما ورق بازی کرده ایم
حسن آقا متوجه حریان شده و بدون اینکه به پدرش بگوید ، دست به دامان مادرش شیرین خانم می شود ، شیرین خانم زن بسیار با سلیقه ای بود و در پختن چند نوع غذای محلی و درست کردن ماست از شیر گاومیش سرآمد روزگار خود بود . ماست گاومیش بسیار لذیذ و خوردنی می شود ، مرحومه شیرین خانم دست به کار شده کلوچه روغنی و همچنین ( یوخا = نانی که با شیر و روغن درست میکردند که بسیار خوردنی می شد ) ، همراه با شیر ، ماست و کره گاومیش در یک سینی نهاده و توسط حسن آقا قبل از صبحانه به معلم میرساند ( حالا به چه دلیلی به آقا یحیی خبر نمی دهد ) آقا یحیی که درسش هم خیلی خوب بود بی خبر از همه چیز صبح روانه مدرسه می شود ، معلم که مواد سفره پربار شیرین خانم را میل فرموده بود بدون اینکه به حسن آقا چیزی بگوید ، به آقا یحی اشاره می نماید بیرون بیاید و می گوید دیروز قمار بازی میکردی و شروع می کند با چوب و دست حسابی کتکش می زند ولی هنوز آرام نمی شود ، آن موقع مدرسه یک تخته سیاه داشت که روی دو پایه قرا می گرفت و خیلی بلند بود و به دیوار هم نصب نمی شد ، همین تخته سیاه یکی از ابزار پیشرفته شکنجه بود که البته این حقیر هم از این شکنجه بی نصیب نمانده ام .
این تخته سیاه حدود نیم متر بلندتر از قد بچه ها بود و لبه های آن هم تیز بود ، متهم را از طریق دست هایش از تخته سیاه آویزان می کردند و با چوب معلم روی دست هایش می زد و از پایین هم به پاهایش می کوبید ، اگر متهم می افتد جند تا چوب از کف دست هایش می خورد و دوباره آویزان می شد ( البته گریه و زاری نتیجه ای نداشت ) ، تمام این بلا ها را سر آقا یحیی می آورد و در مرحله آخر هم یک دانش آمز با وزن بالا را معلم می آورد تا او هم از روی دست ها متهم آویزان شود و درد و فشار بیشتری به متهم وارد گردد ، قضیه به همین جا هم ختم نمی شد ( بجه ها جرات نداشتند جریان را به پدرانشان بگویند چون یک بار هم به دلیلی بی ادبی و گوش نکردن به حرف معلم در خانه کتک می خوردند ) . همه این بلا ها را سر آقا یحیی می آورند و ایشان با دستها و پا ها زخمی به خانه می رود ، بقول خودشان چون پوست دست و بازو هایش کنده شده بود ، مرحوم عباس آقا پدرشان جریان را می فهمند و دو تا سیلی آبدار هم ایشان به صورت آقا یحیی می نوازند. بعد بجه به خانه هایشان رفته و بعضی ها ماجرا را به والدینشان می گویند ، آقا یحیی می گفت من سه الی چهار روز با همین وضع به مدرسه رفتم ، بعد ریش سفید های ده به پدرم گفتند حتما این بچه را ببر پاسگاه و یا ببر خوی ( آموزش و پرورش ) و شکایت کن ، می گفت پدرم قبول نکرد ، یک روز ( آقایان حیدر محمدی و محرم محمدزاده که از اقوام نزدیک پدرم بودند ) برای جویای حال من به خانه ما آمدند و چون وضع مرا بسیار نابسامان دیدند به پدرم پیشنهاد دادند حالا که شکایت نمی کنید لا اقل این بچه را ببر درمانگاه ، راوی می گفت پدرم مرا به درمانگاه زورآباد ( زرآباد فعلی ) برد ، دکتر مرا دید به دستیارش ( آقا غلامحسین ) دستور پانسمان داد و حتی با قیجی جراحی پوست کنده شده دست مرا برید و من بعد از مدت ها بهتر شدم ، استاد یحیی کاظمی با همه این اوضاع از آن استاد ناراضی نیست و همواره از ایشان به نیکی یاد می کند و می گوید هر موقع می بینیم در سلام پیش دستی می کنم، حال و احوال می کنیم ، زیر پایش بلند می شوم و صورتش هم ماچ می کنم .
حالا مقایسه کنید با دانش آموزان امروز که از سر و کول معلم با رفته و باهاش مرتب سلفی میگیرند .
یکی از غذای بی نظیر مرحومه شیرین و مرحومه لیلان خانم ( همسر رضا آقا ) کوفته بود ولی در پختن حلوا واقعا شیرین خانم بی نظیر بود ، حالا نمدانم به نرگس عم قیزی یاد داده است یا نه ؟
امیدوار همسر محترمشان سرکار خانم ساعدی و خواهر های محترمه شان زهرا خانم ، نرگس خانم ، مهری خانم و مصرس خانم ، اگر این داستان برایشان گفته شد و یا دیدند ، گریه نکنند .
مرد آن است که در کشاکش دهر
سنگ زیرین آسیا باشد