علیشیخ  

یادی از مرحوم باقر باقری

جمال محمد زاده | یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ | 13:8

یادی از مرحوم باقر باقری

باقر باقری فرزند ( آقای احمدعلی و شوکت خانم نجفی ) متولد 1334 بود ، مرحوم احمد علی

در سن پایین فوت شد در حالی که شش تا فرزند داشت که بزرگترین آن ها آقا باقر بود که آنموقع شاید چهارده سال بیشتر نداشت .

در آن زمان مردم علیشیخ در گیر ماجرا های چراگاه قره آغل بودند  و مرتب به پاسگاه و دادگاه می رفتند ، روال هم این بود که از هر خانواده بایستی یک نفر حضور داشته باشد  و باقر آن مو قع بزرگترین مرد خانواده شان بود ، لذا معاشرت آقا باقر با بزرگان روستا از اینجا آغاز شد و باقر دیگر کمتر با هم سن و سال های خود معاشرت میکرد و یار غار بزرگتر ها شده بود و مثل آنها حرف می زد ، در عین حال که شوخی می کرد بسیار جدی بود و نمی خندید .

تعدادی از مردان ده در گروه های دو یا سه نفری را ه می افتادند تا به بروند پاسگاه و آنجا همدیگر را ملاقات نمایند ، وقتی به باقر می گفتند آقا باقر بیا برویم او می گفت شما بروید من با عزت اله خان و نصرت اله خان خواهم آمد و همینکار راهم میکرد . چون آدم شوخی هم بود همه اورا دوست می داشتند .

در آن زمان ریش سفید تر از هم کریم آقا ( مشهدی کریم پدر علی خان شریفی بود ) ، خلاصه اینها میروند پاسگاه کار هایشان  راانجام داده و سری هم به زور آباد ( شهر زرآباد فعلی ) می زنند و زمانی که راه می افتند به علیشیخ بیایند ، مرحوم صادق خان اردشیری با آن لحن خاصش می گوید باقر آقا شما تشریف نمی آورید . باقر خیلی خونسرد و با قیافه حق به جانب می گوید صادق خان آقا شما بروید من با کریم آقا ( مشهدی کریم خواهم آمد )  چون مسن تر از مشهدی کریم آن موقع نداشتیم .

بعد ها که با خانم گلستان قاسمی ازدواج کرد صاحب اولین بچه اش به نام اعظم شد ، مطابق با سنت های دبرین مردم روستا بلند بلند حرف می زنند ( البته ما الان هم بلند بلند حرف می زنیم ) و هر کسی از ریش سفیدان در حال گفتگو از آنجا رد می شدند آقا باقر از پشت در بیرون می آمد و می گفت آقایان ساکت ، می گفتند چرا ؟ می گفت اعظم خوابیده است . یادم می آید یک بار مرحوم نصرت اله خان آمد دنبال پدرم تا برود در خانه آنها را درست کند ، نصرت اله خان و ایه ( پدرم ) صحبت کنان جلوتر می رفتند و من پشت سر آنها بودم تا خواستیم از در خانه آقا باقر عبور کنیم ، ایشا بیرون آمدند وبه خان و ایه اخطار دادند یواش صحبت کنید ، خان آقا گفت آقا باقر مگر چه شده است ؟ آقا باقر گفت مگر نمی دانید اعظم خواب است ؟ مر حومین خان آقا و ایه کلی خندیدند و خان آقا از آقا باقر به شوخی عذر خواهی کرد .

روح همه شان شاد و یادشان برای همه ادوار تاریخ گرامی باد .

 

مشخصات وب
علیشیخ  
  • صفحه اصلی
  • پروفایل مدیر
  • ایمیل
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
موضوعات وب
  • روستای علی شیخ
  • غار علی شیخ
  • گالری عکس
  • مقالات
  • شعر
  • مطالب خواندنی
پیوندها
  • جغرافيايي و زمين شناسي
  • غارهای ایران وجهان
  • روستاهاي ايران
  • خانواده سبز خانواده بدون دخانیات
  • اخبار و معرفی مکانهای دیدنی ایران
  • هنر نستعلیق
  • خوی
  • کانون عکاسان ایران
  • روستای زاویه ی سکمن آباد (zeve)
  • روستاي پسک سفلي
  • وارلیق
  • غار علی شیخ
  • ممش خان کندی
آرشیو وب
  • بهمن ۱۴۰۴
  • دی ۱۴۰۴
  • آذر ۱۴۰۴
  • مهر ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
  • تیر ۱۴۰۴
  • خرداد ۱۴۰۴
  • اردیبهشت ۱۴۰۴
  • فروردین ۱۴۰۴
  • اسفند ۱۴۰۳
  • بهمن ۱۴۰۳
  • دی ۱۴۰۳
  • آذر ۱۴۰۳
  • آبان ۱۴۰۳
  • مهر ۱۴۰۳
  • شهریور ۱۴۰۳
  • مرداد ۱۴۰۳
  • تیر ۱۴۰۳
  • خرداد ۱۴۰۳
  • اردیبهشت ۱۴۰۳
  • فروردین ۱۴۰۳
  • اسفند ۱۴۰۲
  • بهمن ۱۴۰۲
  • دی ۱۴۰۲
  • آذر ۱۴۰۲
  • آبان ۱۴۰۲
  • مهر ۱۴۰۲
  • شهریور ۱۴۰۲
  • مرداد ۱۴۰۲
  • تیر ۱۴۰۲
  • خرداد ۱۴۰۲
  • اردیبهشت ۱۴۰۲
  • فروردین ۱۴۰۲
  • اسفند ۱۴۰۱
  • بهمن ۱۴۰۱
  • آرشيو

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای علیشیخ   محفوظ است .