صفا و صمیمیت درروز های کم داری(19)
در سال دومی که ما در مسافرخانه تخت جمشید منزل داشتیم ، علی شریفی که تا آن موقع در تهران درس می خواند ، برای ادامه تحصیل در رشته طبیعی ششم دبیرستان به خوی آمد و در دبیرستان امیر کبیر ثبت نام کرد و هم منزلی ما شد . من ، کمال ، احمد علی نژاد و علی شریفی باهم بودیم ، آن سالی که علی شریفی با ما بود یکی از خاطره انگیز ترین سال های تحصیلی من بوده و هست ، علی خان از تهران آمده بود ، مو های بلندی داشت و شلوار لی مخصوص می پوشید و بسیار شیک بود و خیلی از همکلاسی هایش دوست داشتند با ایشان دوست شوند ، فارسی را سلیس صحبت می کرد و من هم از اول علی خان دوست میداشتنم و دارم ، سه الی چهار ماه باهم ماندیم ، یک روزی من از مدرسه برگشتم و دیدم علی خان نیست ووسایلش هم برده ، گویا داداشش با یکی از اقوام هماهنگی کرده بود که علی خان برود و در خانه آنها بماند. من اینقدر گریه کردم و ناراحت شدم تا اینکه علی خان روز بعد به پیش ما باز گشت ، آن سال علی خان سال آخر دبیرستان بود و می بایست بیشتر درس می خواند و من شرایط را طوری مهیا میکردم که ایشان راحت به درسهایش برسد ، کمال و احمد هم زیاد مزاخمش نشوند ، آن سال علی خان دبیرستان را تمام کرد و به تهران آمد ، از آن سال خاطرات خیلی خوبی باهم داریم که زبان از گفتن و قلم از نوشتن آنها عاجز و ناتوان است .
در دوره دبیرستان آقای مهام دبیر ادبیات ما بود ، گفت هرکس یک انشای به انتخاب خودش بنویسد ، یکی از دوستان و همکلاسی هایم که الان هم در تهرا ن هست و بانک مسکن کار میکرد و مثل من باز نشسته است ، گفت برایم یک انشای خوب بنویس می خواهم داوطلبانه بروم و بخوانم و این زمانی بود که برای ایشان یک مسئله عاطفی پیش آمده بود و من هم یک مدتی بود که با این مسئله دست و پنجه نرم میکردم ، من قبول کردم و یک انشا ئ کاملا عاشقانه با انواع و اقسام اشعار سوز ناک برایش نوشتم ، او پای تخته رفت و انشا را خواند و تمام کلاس ساکت بودند ، وقتی انشایش تمام شد آقای مهام گفت پسر تو مرا یاد جوانی هایم انداختی و به او نمره نوزده داد .