یک داستان واقعی در مورد داماد علیشیخی ها
در زمان تظاهرات علیه حکومت شاه و نیمه دوم سال 57 که تقریبا هر روز راهپیمایی بود ، مردم در دو گروه قرا داشتند یک عده طرفدار شاه و عده ای طرفدار انقلاب و اما م خمینی بودند ، ودر خانواده ها همواره جرو بحث های شدید در میگرفت ، علیشیخی های تهران نشین هم از این امر مستثنی نبودند ، و باهم بحث میکردند و بعضا از هم قهر میکردند و ...
تا اینکه انقلاب پیروز شد ولی بحث ها همچنان داغ بود . در قبل انقلاب مرحوم فرامرز زعیمی باجناق آقای حسن اواجقی ، معاون وزیر بازرگانی ( دکتر روحانی وزیر بازگانی شاه) بود ، و قبل از آن هم سمت هایی در دربار داشت ، انسان خوب و خیری بود و خیلی از اقوام را به کار گمارده بود .
آقای زعیمی بعد از انقلاب خانه نشین شد و چون کارآدم خوبی بود و خاصی نکرده بود با ایشان کاری نداشتند . در بعد انقلاب بعضی از جوان های ان موقع که الان از سن هفتاد هم عبور کرده اند ، گویا پشت سر ایشان حرف هایی زده بودند و یا راوی نیت خیر نداشت ، راوی پیش آقای زعیمی رفته و به اسم گفته بود ، فلانی قصد دارد ترا تحویل کمیته دهد ، مرحوم زعیمی مکثی کرده و گفته بود نه او همچون کاری نمی کند ( آقای زعیمی حقوق خوانده بود و بسیار با تجربه بود ) پرسیده بوند چرا ؟ آقای زعیمی گفته بود من خیلی ها را به کار گماشته ام و یا برایشان کاری انجام داده ام ، ولی برای این آدم هیچکاری نکرده ام و شک ندارم که او همچون کاری نخواهد کرد و دقیقا هم همینطور شد و آن بنده خدا هیچ کاری علیه آقای زعیمی نکرد .
خیانت در اوج اعتماد اتفاق می افتد و
هیچ بوسه ای
جای زخم زبان را خوب نمی کند