داستان یک مرد خوب
روزی روزگاری پسر جوانی که سال ها زحمت کشیده و همزمان کار و تحصیل را پیشه ساخته بود از دانشگاه فارغ التحصیل گردیده ودر آزمون استخدامی شرکت کرده و از نظر علمی قبول شده بود ، آن زمان ها گزینش را سخت می گرفتند و ایشان از پس گزینش بر نیامده بود ، برادر این مرد مودب و خوش اخلاق به من گفت فلانی ، جریان از این قرار است تو در فلان وزارت خانه آشنایی داری که در این مورد به این پسر مودب کمک بکند ، از قضا چند ماهی بود من و همکارم به آنوزارت خانه رفت و آمد داشتیم و در تهیه برنامه کامیوتری کارگزینی به آنها کمک می کردیم و با چند نفر از مدیران و کارشناسان آشنا شده بودیم . من جواب مثبت دادم و به یکی از مدیر«ها گفتم جریان از این قرار است وآنها قول کمک دادند . ما این پسر جوانمان را که الان مرد خوبی است و من هم خیلی دوستش دارم نزد مدیران آنجا فرستادیم و آنها که با گزینش هماهنگ بودند (سفارش کرده بودند )
مسئولین گزینش چند تا کتاب به این پسر جوان ما دادند و مدتی وقت و گفتند فلان تاریخ بیا و از همین ها از شما سوال خواهیم کرد ، و همینطور شد و ایشان استخدام گردید و خدا را شکر که اوضاع مالی بسیار خوبی دارد و امیدوارم که اوضاعش خیلی خیلی بهتر از این هم باشد چون آدم بسیار مودبی است و خودش میداند من چقدر اورا دوست دارم و روش زندگی اش را می پسندم و قبلا هم در این وبلاگ در مورد شعور ، معرفت وسبک درست زندگی ایشان نوشته ام و اما ....
بعد از مطلب کلی این حقیر در تاریخ نهم مهر ماه 96 که فقط یک دوست برداشت اشتنباه از آن داشت و هر چه دلش خواست به من نوشت ، یکی از دلایلی که من جواب ندادم بخاطر همین مرد مودب بود ولی اخیرا چند جایی دیدم در لفافه چیز های می نویسد که زیاد جالب نیست ، لذا به این مرد مودب ، تحصیل کرده و موفق پیشنهاد می کنم که من همچنان شما را دوست دارم و ارزش و احترام زیادی برایت قائلم و این نوشته در نزد حقیر چیزی از ارزش شما نخواهد کاست . به عنوان نه بزرگتر و نه با تجربه تر ، فقط به عنوان یک دوست همترازبه شما می گویم ، شما همچنان با روش خودتان و تحت فکر خودتان باشید و در آینده نزدیک خواهید دانست بهترین کار را انجام داده اید .
دوستی مثل یک کتاب است ، چند ثانیه طول می کشد که آتش بگیرد ولی سالها طول می کشد تا نوشته بشود.
سلامتی همه دوستای با معرفت